تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - 17.11.93

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

17.11.93

سلام...خوبید همگی...خیلی وقته نیومدم اخرین تاریخ ماله برج پنجه...نمیدونم از کجا شروع کنم اتفاقات اخیر تحملشون برام سخت بود خیلی سخت ولی مقاومت کردم..از امید دو ماهه که جدا شدم و اولش ناراحت بودم ولی تحمل کردم و الان همه چیز اوکیه...
تو اموزشگاه کار میکنم و همه چیز داره خوب پیش میره پوله خوبی بم میدن بابته کار وکم کم دارم بی پولیمو جبران میکنم...و ترم جدید شروع شده...ترم قبل دو تا نمره نا جوانمردانه گرفتم و  باعث شد معدلم خراب بشه...چرا دروغ بگم شبی که اون امتحانارو داشتم امید بم گفت باکسیه و بهم ریختم و الان واقعا پشیمونم که بخاطرش امتحانمو خراب کردم...
الان همه چیز داره جبران میشه من یه کاره جدید دارم بذارید از کارم بگم...یه ساختمونه سه طبقست که من طبقه اولشم...یه اطاق با ی میز و بند و بساط.پره پرونده شاگردا و یه کامپیوتر و یه کتاب خونه پشت سرم مدیر اونجا در اصل دوسته منه ولی ب من سپردش... همه دوستام از اتفاقات اخیر خبر دارن...از امیدو جریانات و مشکلات از همه چیزززز...واسه اینکه روحیم باز شه سنگ تموم گذشتن..با گل و شیرینی اومده بودن پیشم...گلرخ برام یه گلدون اورده بود و تا منو دید پرید بغلم و بووس...همه اومدن همه بودن بجز امید....امید تنها کسیه که هیچ تعلقی به ی لحظه زندگیم ندارخ حتی نیلوفرو اهورا که سالهاست با هم مشکل داریم اومد و حالمو پرسید و گل برام خرید ولی اون...روزی که دوستام اومدن خیلی خوب بود...ولی وقتی رفتن سرمو گذاشتم رو میز و بلند.گریه کردم فک کردم کسی تو اموزشگاه نیست یهو دیدم سیما دوست قدیمیم که قرار بود بامون کار کنه با میثم داداشش  از در اومدن و گفت بهناااااااز...سرمو اوردم بالا خودمو جمع و جور کردم از خجالت اب شدم...سیما بغلم کرد وااای از میثم خجالت میکشیدم اون رفت برام اب اورد و سیما شکه شده بود منم همینطور...میثم سالها شاگرد و عضو ثابت اونجا بود...خیلی خجالت کشیدم...یکم خندیدم سیما گفت چی شده بگو؟؟؟بذار کمکت کنم بهناز ...هیچی نگفتم یکم با هم حرف زدیم روحیم باز شد...سیما فرم استخدام پر کردو رفت...قبل رفتن گفت هیچ چیز ارزشه تورو نداره...میثم گفت بهناز خانوم عکس بده جنازه تحویل بگیر...میثم میدونست کسی تو زندگیم بوده قبلا ی چیزایی فهمیده بود از طریق اهورا...هر چی باشه دوستن...وقتی رفتن پنج دقیقه همه جا سکوت شد...فقط صدای قلبمو میشنیدم..افتادم یاده روزی که امید تی شرت صورتی پوشیده بود و سرمو گذاشتم رو قلبش و صداشو گوش میدادم چشمام پره اشک شث.سرمو گذاشتم رو میز صدا تلفن اومد برداشتم دیدم داداشه باجلانه...گفت به به دختر گلم خوبی!؟؟گفتم اره..گفت چیزی شده چرا صدات گرفته گفتم چیزی نیست سرما خوردم ساعت ۸شب بود.گفت خواستم حالتو بپرسم و خبری بگیرم...همه اتفاقات کاری رو تعریف کردم....کارا داشت خوب پیش میرفت...گفت در اموزشگاهو ببند و برو استراحت کن...گلوم بغض داشت چراغارو خاموش کردم و درارو بستم و قفل زدم ...خواستم بیام بیرون میثم و سیما از مغازه جفتی داشتن گل میخریدن لجم گرفت...ششش همش دنبالم بودن انگار اونم با چشمای اشکی...زود تاکسی گرفتم و رفتم خونه...صورتمو شستم و ولو شدم رو تخت...و بدونه اینکه شام بخورم خوابیدم تا فردا صبح...



+ نوشته شده در 1393/11/19 ساعت 12:33 ق.ظ توسط jealous engineer| نظرات()