تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

هوووووووووووووووووووووف
سلام
خیلی خسته ام اما هوایه اینجارو داشتم...کاش اینجا مجازی نبود یه جایی بود بالا بلندیییییییییی کله ایران زیره پات و تک تکه آدما رو به چشم میدیدی حتی اونی که دوسش داری و لذت میبردی...
خیلی وقته روز نوشت نذاشتم....
دیشب دیر خوابیدم استادمون 200 تا طرح داده بود که بکشیم و تحویل بدیم منم که تو طوله هفته تا جایی که تونستم کشیدم و دیشبم تا ساعت 1:30 بیدار بودم اما ساعته 4 با عذاب وجدان بیدار شدم و شروع کردم به نقشه کشی....تمومش نکردم ولی از هیچی بهتر بود بقیه بچها کاراشونو با پول دادن به اینو اون تحویل دادن اما من....
این استادمونم حساسه باهام خوبه ولی خارج از کلاس ولی وقتی میخواد تمرینامونو ببینه از یزید هم ظالم تر میشه شایدم خیر و صلاحمو میخواد...بیخیال..
اولا اینکه موندم خواب....باید 6 بیدار میشدم که 7 بیدار شدم و فاصله خونه ما تا دانشگاه اووووووووووووووووووه کلی راهه...افتادم یاده استاد غیاث که میگفت دوره دانشجویی جورابامو تو سرویس میپوشیدم...دقیقا همون حالو داشتم...3 سوته لباسامو پوشیدم و صبحانه نخورده بدو بدو رفتم دانشگاه....دیر رسیدم...آمار احتمالات مهندسی داشتیم اههههههههههههه.وارده کلاس شدم گفتم استاد اجازه هست؟؟؟؟
گفت اختیار دارین خانوم برنجی برات صفر رد کردم همه خندیدن...به پسرا بد نگاه کردم از 100 تا فحش بدتر بود...خدا رو شکر مجید شیریان دوسته صبا تو کلاسمون نبود اصلا دوستامم نبودن مگرنه داشتن منو سوژه کنن.گفتم استااااااااااااااااااااااااااد چرا آخه گناه کردیم مگه....گفت خواستم ازت بپرسم غایب بودی منم صفر گذاشتم گفتم الان حاضرم تو دلم گفتم مرد نیست هر کی از من نپرسه....گفت بسه بسه بیا بشین وقته کلاسم نگیر
نکبتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
یه صندلی خالی گیر اوردم و نشستم و استاد شروع کرد درس دادن...خیلی خوب و با سواده ولی ازش متنفر فکر کرده همه ما عینه بچهایه خودش خنگیم
2 درس باهاش کلاس دارم یکی آمار احتمالات و یکی هم محاسبات عددی.امید هم رفته بود آزمایش...نگرانش بودم زییییییاد ولی مثله قبل اعصابه بروز دادنشو ندارم...
استاد درسشو داد....با امید هم حرف زدم یکم از غیاث غیبت کردیمو نیلوفر زنگ زد....
نیلوفر:بهناااااااااااااازی کجایی؟
من:دانشگاه
نیلوفر:دارم حاضر میشم با ماشین میام دنبالت با هم ناهار بریم بیرون بات کلی حرف دارم
من:با اون کمرت میخوای بشینی پشت ماشین؟
نیلوفر:مامانممممم میبرتمون برگشتنی هم با تاکسی میایم...
من:باشه نیلوفر رازون منتظرتم
نیلوفر:باشه
درس تموم شد دوستامو پیچوندم و رفتم پیشه نیلوفر بازم تیپش ناجور بود به رو خودم نیوردم چون هر چی بگم فرقی نداره...رفتیم فانوس شب و مهمونش کردم پیتزا...نیلوفر عاشقه پیتزاهایه اونجاست تا میرم خونشون زنگ میزنه سفارش میده...
عاشقه پیتزا قارچه
براش سفارش دادم...و نشستیم و گرمه تعریف اون نصیحتم میکرد گاهی اوقاتم میخندیدیم و ضعف میرفتیم....اصلا متوجه زمان نبودیم یهویی دیدیم ساعت 2 عصره نیلوفر تز داد بریم پایینه چغا باغه فدک...خیلی وقت بود که نرفته بودم...بهارش واقعا زیباست بویه شکوفه و چمنایه سبز و صدایه شر شره آب و هوای تمییییز یه نفسه عمیق کشیدم....رفتم بستنی خریدم ....نیلوفر عشقش بستنی قیفیه بر عکسه من :)
کلی تعریف کردیم...و یکم از شخصیته امید گفتو سخت ازش عصبی بود:)ولی بدشم نیومده بود....خسته بودم خیلی...عصر کلاسه غیاث تشکیل میشد...ساعت 4
یکم با هم حرفیدیم و تاکسی گرفتیم و من رفتم دانشگاه و اونم رفت خونشون...
اتفاقات کلاسمون:)
به دلایلی حکمه حذف شدنم صادر شد:)عینه خیالمم نیست چون طرحامو کامل نکشیده بودم:)
باور کنید میخندیدم...بچهایه معماری هم خندههههههههههههههههه به خندهایه من
اوف اومدم خونه بعده کلاس خسته و کوبیده اومدم خونه یه چایی خوردم و رفتم یه دوش گرفتم و شروع کردم به فکر کردن به زندگیم به اتفاقاتش به اینکه من الان کجایه زندگیم هستم...حسه بدیه:(کمی از سر درگمی اومدم بیرون و اومدم اینجا برایه نوشت روز نوشت برایه تو...
دوستت دارم...
یا حق





+ نوشته شده در 1393/01/26 ساعت 07:19 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()