تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

سلووووووووووووووم
باز اومدم...
فاز منفی نمیدم اما یکم خسته ام....
خی روزمو صبح ساعت 6 شروع کردم....صبحانه خوردم و یکم نرمش کردم که خستگیم دربیاد و لباسمو پوشیدم ساعت 8 با شاگردم قرار داشتم رفتم کتابخونه....خیلی باهوشه بگه 5 صبح بیا بهم درس بده میرم:)
رفتم اولش یکم خواب االود بود یکم دعواش کردم خواب از سرش پرید تا ساعته 9:30 بهش درس دادم....یه دختره دیگه بهم زنگ زد و گفت برم پیشش...عصر وقتم پر بود ساعت 10 هم کلاس داشتم چاره ای نداشتم دانشگاه نرفتم پیچوندم و رفتم به اون درس دادم ووضاع خوبی ندارن و دختره یکم هواس پرته اما تو این مدت راه افتاده بود...
تا 11:15 بهش درس دادم و اومدم بیرون خوابم میومد...رفتم تاکسی بگیر تا خونمون زیاد راه بود...دلم برایه امید تنگ شد تا سواره تاکسی شدم زنگ زدم به امد
عزیییییییییییییییییزم آروم گفت الووو:)دوسش دارم...دوستش زنگ زد و قطع کرد و منم 10 مین دیگه رسیدم خونه و لباسامو دروردمو زنگ زدم به سمانه و بهش نبریک گفتم آخه دیشب نشونش بوده و حسابی ترکوندن:) جایه من و تو خالی بوده امید با هم بترکونیم....
خلاصه دست و صورتمو آب زدم یکم سره حال اومدم  و یه آهنگه ملایم گذاشتم و اومدم نت پیشه امید....یکم باهاش حرف زدم...یکم دلم گرفته بود آخه یه حرفایی به گوشم خورده بود که نمیدونستم چکار کنم و فقط یه ارامشی میخواستم که فراموشش کنم...با امید حرف زدم حرفی نزد ولی آروم شدم .چند مین بعدش از نت اومدم بیرون و یکم درس خوندم میترسم کم بیارم آخه امروز عذاب وجدان گرفتم نرفتم دانشگاه...درسش سخت نبود محاسبات عددی داشتیم...
درس خوندم یکم ناهارمو خوردم مامان و بابام بحثشون شد وااااااااااااااااااااااااای عصبی شدم بینشون بودم و صداشون رو مغزم بود رفتم تو اتاقم و نماز خوندم و آماده شدم و رفتم بیرون کلاسم 1 ساعته دیگه شروع میشد یکم تنهایی قدم زدمو رفتم تو فکر میدونی دوست دارم زندگیمو عوض کنم همش فکر میکردم که چی دوایه دردمع دوایه اینه که چطوری خوشبخت بشم...ساعت 3:30 رفتم پیشه شاگردم و بهش درس دادم همونی که گفتم اوضاع خوبی نداره میدونی درس دادن و کار آ؟رومم میکنه یه جورایی حسه خوبی پیدا میکنم هم به بچه هایه مردم کمک میکنم هم پول تو جیبیم درمیاد و هم مشغول میشم.بااش ساعت و نیم کلاس داشتم و بعدش اومدم بیرون یه پارکی تو خیابون بهار بود رفتم اونج و نشستم سره یه نیمکت و نشستم زل زدم به چمن و گل و گیاه...هوا یکم سرد بود فقط وجوده امیدو کنارم خالی میدیدم خیلی فکرا کردم که چکار کنم...
میدونی امید من نمیخوام دیگه دعوا کنیم
نمیخوام قهر کنیم
غر بزنیم
بحث کنیم ببین تو خیلی خیلی سختی کشیدی و با پدرت مشکل داری و منم همینطور میخوام زندگیم آروم باشه بی دغدغه...
ساکت
میخوام که همو دوست داشته باشیم به قوله خودت بی منت و بی دعوا و به اختیاره خودمون منم مثه تو نمیکشم....میخوام دیگه با چیزایه مسخره همه چیزو خراب نکنیمم....یه چیزایه کوچیک و مسخره باعث نشه خاطرمون آزرده بشه...میخوام کنارت باشم در عینه حال که آرومیم و همو دست داریم...
خلاصه همین...
تو بهم اسمس دادی که کجام و گفتم تو پارک نشستم نگران شدی و گفتی زودی برم خونه....تا اسمستو خوندم از جام بلند شدمو بقیه راهو تا خونه قدم زدم...هوا سرد بووود دندونام به هم کوبیده میشد...رسیدم خونه بهت خبر دادم یکم به هم اسمس دادیم رفتم درس خوندم و اومدم اینجا و برات روز نوشت گذاشتم

امید دوستت دارم

فدات

یا حق





+ نوشته شده در 1393/01/19 ساعت 07:39 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()