تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

سلام اوووووووووووووووف چه روزه پر درده سری....
دیشب تا خوده صبح بیدار بودم نیلوفر 1 مین اومد نت و گفت پس فردا میره تهران...
تا 7 صبح بیدار بودنپم همش خوابه بو دیدم خوابه عمویه خدا بیامرزمو دیدمو ساعته 9 با حول از خوای لیدار شدم فکر کردم جامو خیس گردم کلی از خودم خجالت کشیدم آخه تشک و پتوم خیس بود....بعد متوجه شدم عرق کردم :)
بیدار شدم چشمام اندازه بالشی پف داشت وایسادم عرقم خشک شد و لباس پوشیدمو رفتم تو حیاط...یکم هوه به مغزم خورد دست و صورتمو شستمو تند تند صبحانه خوردم و شروع کردم به نقشه کشی و امید اسمس داد قاطی کرده بود همیشه در برابره حرفام بهونه میاره البته حقم با اون بود ولی تقصیره اونم بود....اینکه منو بی جواب گذاشته بود....دلم واسه نیلوفر تنگ شده بود بهش زنگ زدم خاموش بود اسمس دادم خاموش بود....
اومدم نت....یکم تو سایتا گشتمو دنباله شرایطه کار تو خارج میگشتم...با امید یکم چت کردم میلامو چک کردم ولی خبری از نیلوفر نبود که نبود...
:(
زنگ زدم مامانش که کجاست چکار میکنه بم گفت تصادف کرده و همه جاش شکسته من داشتم دیوونه میشدم خون سردیمو حفظ کردم و لباسامو پوشیدم و دانشگامو پیچوندم....تا شبم مامانم اینا خونه نمیومدن رفتم بیمارستان چمران....نیلوفر اونجا بود خیلی ناراحت بودم جلو خودمو گرفتم که گریه نکنم نیلوفر همش اشک میریخت بنده خدا نفسم نمیتونست بکشه...
نشستم کنارش دستاشو گرفتمو گفتم نیلوفر جونم یکم تحمل کن 2.3 ساعت دیگه میری اتاق عمل...خوب میشی...نگران نباش پیشونیش شکافته بود و خونریزی میکرد مامانش هم شفته بود و به خورش زحمت نمیداد پارچشو عوض کنه با داد بزنه بیان بخیش کنن.رفتم اونجا به پرستارا گفتم لدفا بیاین کمک مریضمون خونریزی داره پیشونیش...
دکتر دیدش و گفت باید بخیه بشه...
پرستاره همه رو کرد بیرون گفتم میشه من وایسم؟
گفت اگه دلشو داری وایسا نیلوفر گفت بهناز وایسا من میترسم و گریه میکرد گفتم نترس چیزی نیست دردم نداره بی حسش میکنن...اما پرستاره سرش نکرد و شروع کرد به بخیه زدن جلو چشمه من...زیاد بود...و همش خون میومد....بتادین زد و با آب سرم شست و شوش دادو باند پیچیش کرد و یکم سرتو بذار بالا....واااای کمکش کردم که سرشو بذاره رو بالش جییییغ میزد....الهی بمیرم رنگش عینه گچ ضعف میکرد از درد...گفت گرسنمه بهناز و دکترش گفته بود نباید چیزی بخورده حتی آب... دستم خونی شده بود...تمومه سرشو بالشش خونی شده بود مامانش دلش نمیومد دست بزنه یکم دستمال خیس کردم و خانایه رو موهاشو تمیز کردمو دستمال کشیدم رو صورتش  نمومه دستام خونی بود... یه خانوم اومد و لباس داد گفت بپوشه 1 ساعته دیگه اتاق عمله...مامانه نیلوفر گفت بهناز جان شما پیشش بمون من برم خونه...زودی میام...مامان ازین بیخیال تر ندیدم کمکش کردم لباسشو بپ.شه یه خانومی هم از خدمه ها اومد کمکم با بد بختی لباس پوشید...بابایه نیلوفر اومد داغون بود اومده بود رضایت بده واسه عمل اومد پیشه نیلوفر و غر میزد که بهت گفتم نرو حرف گوش نکردی و ازین حرفا یهو نامزدش اومد بنده خدا اونم خون ریزی داخلی کرده بود....نگران بود اما بابا نیلوفر نذاشت بیاد نیلوفروو ببینه و داد و بیداد تو بیمارستان پرستارا هم عصبانی بابایه نیلوفرو انداختن بیرون خخخخخخخخخ
نیلوفرو اومدن و بردن اتاق عمل پسره تو راهرو نشسته بود و گریه میکرد نا جوووووور...گفت بهناز خانوم؟؟؟؟؟گفتم بله چرا گریه میکنی؟؟؟؟گفت نیلوفر حالش خوب میشه؟چی گفتن دکترا گفتم آره که خوب میشه نگران نباش و کاملا صحنه تصادفو برام توضیح داد متوجه زمان نبودم و حواسم نبود که امروز قراره دانشگاه برم یا سره کار...نامزده نیلوفر گفت چرا شما اینجایین؟دانشگاهی کاری جایی نمیخواین برین یادم افتاد که کلی کار دارم ولی به روش نیووردم و گفتم نه کار ازین مهمتر اصلا واسم مهم نبود و کلی استرس داشتم...
منم نشستم رو صندلی مامانه نیلوفر هنوز نیومده بود و کسل بودم و تو فکر....شاگردم زنگ زد و گفتم که چه اتفاقی افتاده و ازش خواستم فردا صبح بیاد کتابخونه تا بهش درس بدم اونم تو این هیری ویری گیر داده بود 1 ساعت طول کشید که زن داییه نیلوفر اومد میشناسه منو کلی سلام علیک کرد و دوتامون شروع کردیم صحبت درباره اتفاقات نیلوفر از اتاقه عمل اومد بیرئن داد میزد و ففففحشو کشیده بود به پرستارا و دکتر و همون یارویی که پرتشون کرده بود تو دره...دردم داشت....نه نامزدش جرات داشت بهش نزدیک بشه و نه زن داییش دلشو داشت میگفت دلم ریش میشه تو دلم گفتم شمایی که دلتون ریش میشه و حساسید چرا اومدید اینحا....وقته ملاقات بود رفتیم نیلوفرو جابه جا کردیم به منم فحش میداد.....بردیمش بخش و دستامو گرفت و گفت آخییییییییییییییش. و خوابش برد ممانه نیلوفر اومد...نامزده نیلوفر و زن داییش رفتن خونه....نگهبانه اومد داد و بیداد و گیر داده بود که باید من برمو مامانش کنارش بمونه مامانه نیلوفر اصلا دل و جراته پرستاری از مریضو نداره نیلوفرو بوس کردمو اومدم بیرون و به امید اسمس دادم تا رسیدم خونه زنگ زد...و همه جریانو واسش تعریف کردم آروم شدم امییییییییییییییییییییید
همیشه مثه آبه رو آتیشه اروم میکنه منو...
دلم برایه مهربوونیاشو گرماش تنگ شده....:(
خیلی دوسش دارم

دلم واسه این حرکتمون تنگ شده



+ نوشته شده در 1393/01/17 ساعت 05:59 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()