تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

با سلام....اومدم تند تند روز نوشتمو بذارم و برم....
دیشب دیر خوابیدم ساعت 4 صبح و زودم بیدار شدم ساعته 8 بیدار شدم دیدم همه خوابن رفتم تامین اجتماعی دفتر چمو گذاشتم برایه دماغم آخه چند بار خون دماغ شدم....
اومدم خونه دیدم بازم همه خوابیدم رفتم تو اتاقم و ولو شدم سره تختم و خوابیدم تا ساعته 10 مامانم از خواب بیدارم کرد.صبحانمو خوردم و با امید اسمس دعوا میکردم اونم جوابمو نمیداد بیشتر حرسمو درمیورد دوست داشتم خودمو بکشم اگه ج.ابمو میداد انقدر عصبی نمیشدم رفتم تو اتاقم و شروع کردم به درس خوندن
بعده عید امتحان داریم...راستش این ترم خیلی سنگینه کارم هم باید بکوب کار کنم هم باید بکوب درس بخونم....
همه تویه خانواده با کار کردنه من تو خونه مخالفن فقط امیده که تشویقم میکنه به کارایه آبرومندانه که به دردم بخوره واسه همین فقط امید میدونه که کار میکنم....درسمو که خوندم اومدم نت و با امید بحثم شد و اونم جوابمو داد ولی راحت شدم...اروم شده که اونم حرفاشو زد سکوت خیلی مشکلاتو بدتر میکنه....
ازش عذر خواهی کردم ولی اون بلاکم کرد و ازون بدتر ایگنورمم کرد...:(ناراحت شدم ولی ازش عذر خواهی کردم و از نت اومدم بیرونو و داشتم به حرفاش فکر میکردم که چند تا دختر زنگ زدن...من چند وقتی هست که دنباله یه کاره خوب میگردم که پولش خوب باشه و وقتمو پر کنه...
چند روز پیش رفتم کافی نته یکی از آشنا هامون و ازش خواستم چند تا آگهی بده میخوام شاگرد بگیرم چند تاشو تو خیابون پخش کنه چند تاشم بزنه رو دیواره کافی نت....
این چند تا دخترم واسه همین زنگ زدن با هم دوست بودن اسماشونو نوشتم...
و یکم فکر کردم که قبول کنم یا نه بالا خره بهشون ساعت دادام ساعته 4 بعد از ظهر امروز...ناهارمو خوردم تند تند چایی خوردم و تا بابام رفت مغازه و مامانم هم خوابید لباس پوشیدم و براش نوشتم که با دوستم رفتم بیرون و زودی میام....خونشون دور بود یکم میترسیدم که فیلم نباشه بلایی به سرم بیارن خلاصه رفتم خونشون ولی به امید اسمس دادم که کجام و اگر بلایی به سرم اوردن بدوهنه کجام...
بهشون درس دادم سال سوم دبیرستاان خیل هم ترسناک نبود...1 ساعت و نیم طول کشید تند تند یه چایی خوردم دکترم دیر شده بود...و پولمو گرفتم و رفتم دکتر و خوش بختانه گفت چیزی نیست بهم یه قطره داد که هر شب دمغمو باش شست و شو بدم...
و تند تند اومدم خونه و یکم با مامانم حرف زدمو یه پرتغال خوردم و اومدم تو اتاقم امید زنگ زد:)آشتی بودیم.20 دقیقه با هم حرف زدیم صداش آرومم میکنه مثه آبه رو آتیشه تا صداشو میشنوم همه چیز فراموشم میشه ناراحتیام دلخوریام راستش دوایه دردمه کاشکی بهش برسم

بعد از این اومدم نت و دنباله یه طرح روبان دوزیه خوشکل میگشتم که تمرین کنم و براش تابلو درست کنم یادگاری بمونه که یه وقتی فراموشم نکنه
امیدوارم زودی حالش خوب بشه و بره سره کار و زندگیش و دست ازین لج بازیاشم برداره و برگردیم به روزایه سابق با عشق کنارش باشم یه جورایی ازین سردی رابطمون بیاد بیرون
بقرآن برایه حاله دو تامون بهتره....منو تو امید خیلی سختیا داریم خیلیا....کلی کار بی پولی...همه رو باید تحمل کنیم و فقط تنها یک چیز میتونه آرومت کنه جز اینکه کناره کسی باشی که دوسش داری یا عاشقته...
عزیزم امید خیلی دوستت دارم

فدایه تو


یا حق




+ نوشته شده در 1393/01/7 ساعت 11:51 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()