تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

تویه خاطرات  یکی از بهترین خاطراتمو انتخاب کردم که تو همین وبلاگ در تا تاریخ 91.11.26 نوشته شد و اتفاق افتاد  دمه عید بود خوش گذشت

 

 

برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

با نام و یاد خدا

امیدم سلام.خسته نباشی از زحمتایه منو مادرم که وقتتو گرفتیم به عروسیت دیر رسیدی.

اول از همه لپتو بیار جلو......

از دیشب که واقعا ذوق مرگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ شدم.خیلی دوست داشتم ببینمت.قلبم تپ تپ تپ تپ میزد فقط تو فکرتو بودمو پریشون.بهت یه دروغ گفتم تا بیای پیشم الان راستشو میگم من دیشب نخوابیدم تا 4 بیدار بودم همش فکر میکردم که چکار کنم خوشحالت کنم به جونه پدر راست میگم.اولین باری بود که برام مهم بود همه چیز. که فردا چی بشه چه اتفاقی بینمون بیافته و...

صبح با صدایه اسمست بیدار شدم گفتی که قم هستید خیالم راحت شد راه افتادیدو خوابیدم تا ساعته 9 بهت اسمس دادم خیلی نگرانت شدم آخه بروجرد بارون اومده بود و میترسیدم بارون بگیردتون جادهام لغزنده نشه و سرعتتون زیاد.همش دلم آشوب بود اعتراف میکنم که همش راه میرفتم یه جا بند نبودم تنم میلرزید.شاید بخندی احساس میکردم که هر لحظه بهم نزدیکتر میشی.فکر نمیکردم بیای پیشم فقط استرس داشتمو هیجان و خوشحالی همش میخندیدم مادرم میدونست دلم چه خبره.تنم میلرزید قفسه سینم از تپشه قلبم داشت میشکست.فقط میخواستم ببینمت اروم بشم.پدر زنگ زد گفت ناهار نمیام بازار شلوغه یه چیزی اینجا میخورم نذاشتم مادر غذا درست کنه تخم مرغ خوردیم داشتم چایی میخوردم که زنگ زدی بهناز دارم میام خشکم زد خیلی ذوق کردم .پا شدم لباسامو از تو کمدم دراوردم با  مانتومو مرتب کردم شالمم اتو کشیدمو حاضر شدم.و اومدم پیشه مادر سر مبل نشستم مادر نگام کرد گفت خوشحالی گفتم اره خیلیییییییییی بم زنگ زدی که رسیدی بروجرد منم تند تند کفشامو پوشیدم مادرم اومد رسوندم خیلی بامزه شده بودم دستام یخ کرده بودو میلرزید.فقط دنباله تو میگشتم از دور شناختمت یه کاپشنه مشکی تنت بودو یه تی شرته توسی و خشکل با شلوار لی مشکی خوشکل .منم مانتو سر مه ای و شاله توسی و کتونی سفید  شلوار لی مشکی.قلبم داش وایمیستاد.اونقد تو جو بودم که حواسم نبود دره کافی شاپ پشت سرمه.از مادر خدا حافظی کردیمو من با کمال بی ادبی اولین نفر وارد کافی شاپ شدم پله داشتا بدو بدو رفتم بالا کسی نبود من بودمو تو و صاحبه اونجا نشستیم خواستم کناره دیوار بشینم تو نشستی کنار ازت اجازه گرفتم که بشینم سر جات و توام بلند شدی و من نشستم جات دستام میلرزید خیلی خوشحال بودم خیلی هم خوشکل شده بودی بهت تبریک گفتم دماغتو عمل کرده بودی چقدم بهت میومد.چشماتو نگاه کردمو دستامو گرفتی یه لحظه این اقاهه رفت پایینو تو........ لبام لمس شده بود امید داغیه زبونتو هنوزم میتونم تصور کنم  یه لحظه فقط تونستم با لبام زبونتو لمس کنم فقط همین.بعدش زود کنار کشیدمو نگات کردم.خیلی خجالت کشیدم.انگار تموم خونه بدنم جمع شده بود رویه لبام لمس شده بود.قلبم تند تند میزد این اقاهه اومد بالا و منو تو سفارشامونو دادیم.راستی نقاشیهامم دیدی بهشون میخندیدی خب چکار کنم من تا اون حد بلدم دیه.بم گفتی که مادرت میدونه که الان کناره منی شکه شدمو تعجب کردم.محکم دستامو گرفتی و گفتی سکته نکنی داشتیم کافه میخوردیم که بازم آقاهه"کنایه از صاب کافی شاپه"برایه سیگار کشیدن رفت بیرون دوباره ازم خواستی که......... لبامو رو لبات گذاشتم ولی حسی که داشتم این بود که همونجا بمیرم از خجالت فقط این حرفت تو ذهنم اومد که گفتی به خاطره بوسه شبنمو خیلی خیلی و چند برابر دوستش داشتی فقط گذاشتم بچشی داغیه لبامو.لبام قفل شده بود به خاطره این غروره لعنتی امیدوارم که بهت مزه داده باشه و روت تاثیری گذاشته باشه چون یهو عوض شدی ازت پرسیدم دوسم داری بازم؟گفتی نه.بیشتر مغرور شدم.یه لحظه ازم خواستی نگات نکنم و خودتم نگام نکردی می دونستم ناراحت بودی بیشتر از هر وقتی احساس کردم بغضی تو  گلوته بهت اسرار کردم که بگی چی شده بهم گفتی میترسی تنهات بذارم یکم ناراحت شدم.امید من تنهات نمیذارم هیچ وقت.از اتفاقام ناراحت نشده بودم به جونه دوتامون قسم.از رویه بد دلی هم نبود.داشتی شکلات میخوردی دستات کثیف شد حتی شکلاتایه رویه دستتو با دهنم تمیز کردم همون لحظه محکم دستمو گرفتی  خیلی محکم اروم شدم تهه دلم اب شد.احساس میکردم لبام کبود شده هنوزم لبام لمس بود دو سه بارم جلویه خودت به لبام دست زدم.خیلی ناراحت بودیو گفتی زنگ بزنم مادرم بیاد.تا ما حرفامونو زدیم مادرم اومد کنارمونو توام همه حرفارو به مادرم زدی وقتی داشتی حرف میزدی تویه دلم کلی قربونت رفتم.امید این از لطفته که با مادرمم صادقی با منم صادقی.وقتی خیلی شجاع  مثل یه مرد نگاهه چشمایه مادرم میکردی و همه جیزو بهش گفتی علاقم بهت 100 برابر شد علاقم بیشتر شد وقتی حرف میزدی دختره کنارمون مات مونده بود و اشاره به دوستش کرد.نمیدونست که من چقدر زجرت میدم با غرورم با احساسایه مسخرم.خیلی با هم حرف زدیم گوشیتم زنگ خورد و تو اهمیت ندادی و حرفاتو ادامه دادی و ساعته 6:15 از هم خدا حافظی کردیم دلم برات تنگ شد وفتی پامو از کافی شاپ گذاشتم بیرون دوست داشتم برگردم نگات کنم دوست داشتم باهات بیام.اما نمیشد مادر نگام کردو گفت بهناز خیلی پسره خوبیه اذیتش نکنی چرا  انقدر زود عصبانی میشی؟اخلاقتو درست کنو اذیتش نکن بغض گلومو گرفت یه لحظه احساس کردم همتون دارید از همه طرف بهم حمله میکنید احساس کردم من خیلی بدمو اصلا دوست ندارم همون لحظه با بغض وایسادم نگا تویه چشمایه مادرم کردمو گفتم مادر من میخوامش برایه زندگی من همون دخترتم که بزرگش کردی و بهش یاد دادی به هر مردی محبت نکنه  مادر دستامو گرفت حرفامو دوست داشتم ادامه بدم ولی گریم میگرفت.مادر محکم دستمو فشار میدادو ناز میکرد گفت به امید احترام بذار ببین به خاطرت عروسیرو ول کرده اومده بروجرد نگا کن دوست داره حالا ناراحت نباش نمیخواستم بریم خونه گفتم مادر بریم برایه ارزو یه کادو تولد بخر گفت حوصلشو داری گفتم اره الان فقط نیاز دارم باهات قدم برنم خواستم داد بزنمو بگم که چی تویه دلمه نرفته  دلم برات تنگ شده بود.ناراحت بودم از اینکه نمی تونم خوشحالت کنم ازینکه ناراحتت کردمو سو تفاهم پیش اومد که من تورو دوس ندارم.اما بهترین لذت دنیارو همون لحظه وقتی دستات رو صورتم بود تجربه کردم اما تو لذتشو این میدونی که 1 دقیقه تموم بوسم کنی ولی این چند ثانیه برایه من خیلی ارزش داشت به جونه عزیزم قسم میخورم که برام لذت داشت و این داغیه نفست و زبونتو لبات تا اخرین لحظه عمرم یادم میمونه که اولین تجربمو با مردی که خیلی دوسش دارم داشتم..وقتی داشتیم برایه ارزو کادو میخریدیم فقط فکره تو بودم حوصله نداشتم نظر بدم اومدم بیرون جوابه اسمستو بدم که  زنگ زدی امید یه بویه خاصی داری نمیدونم این بو از دماغم بیرون نمیرفت  وقتی بوسم میکردی این بورو احساس میکردم درست مثله وقتی که من مادرمو بو میکشم و هیچ وقت اون بو فراموشم نمیشه نسبت به توام این احساسو داشتم یه بویه ارامش بخش مثله بچه به مادرشو خیلی از این احساسم خوشحال بودم. بعدش اومدیم خونه. مادر دویاره تکرار کرد گفت بهناز خیلی پسره خوبیه بازم میگم قدرشو بدون و اذیتش نکنو بهش محبت کن و مطمئنم اونم تورو دوست داره یه حسی بهش میگفت که ناراحتت کردم یعنی مادر از چشمام خونده بود.نشستم رو تختمو تند تند جوابه اسمساتو میدادم.نمیخوام سرتو درد بیارم با اینکه ازم ناراحتی و مطمئنم احساست بهم عوش شده.

منو ببخش

شاید باور نکنی اما دوستت دارم

عشق یعنی این


 


+ نوشته شده در 1392/12/24 ساعت 07:10 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()