تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

سلام سلام سلام
امروز خیلی خیلی خیلی خعععععععععععععععععععععععععععععععععععلی شادم همش میخندم همه خستگیه درسامو کارام از تنم درومده اونم فقط با یک کلمه
جریان ازینجا شروع شد که من تو کلاس بودمو شروع به تدریس کردم خیلی جدی داشتم درس میدادم که اسمس برام اومد دیدم امیده همیشه صبحا اسمس میده و گفتم شاید تازه بیدار شده و میخواد بگه صبح بخیر ولی یه چیزه دیگه نوشته بود

توشته بود:



معاف شدم


انقدر ذوق کردم که نمیدونستتمم چکار کنم قیافم خنده دار شده بود خدارو شکر همه شاکردام زن بودن و متوجه شدن که یه خبر خوب بهم رسیده من وقتی ذوق میکنم از ته دلم ذوق میکنم و دلم یه جوری میشه همه شاگردام میگفتن مبارک باشه به سلامتی و....
نمیدونم تند تند کلاسو تموم کردم و بلافاصله بعدش کلاسه بعدیم شروع شده بود و سر و تهه اونم اوردم بهم و اومدم خونه تو راه به امید زنگ زدم اول احساس کردم که داره بهام شوخی میکنه اعتراف میکنم که از خوشحالی اشک به چشمام بود
امیده من هم خوشحال بود وقتی رسیدم خونه مامانم هم خیلی خوشحال بود و بهم تبریک گفت و گفت چشمت روشن...:)
امید خبرارو از قبل بهش داده بود
دوست داشتم جیق بزنم و داد بزنم اول از همه خدارو شکر کردم شبه قبل همش فکره امید بودم و نذر کردم که اگه معاف بشه بریم امیم زاده صالح
خیلی خوشحال بودم امید دوباره بهم زنگ زد بعده ناهار
نشستم سره تختم و باهاش حرف زدم حس میکرد که خیلی خوشحالم و اسمس دادم به نیلوفر ازش خواستم که ساعته 6 بیاد دره دانشگاه میخوام شادی کنم نیلوفر اومد دانشگاه طبقه معمول حسابی به خودش رسیده بودو ازش ارایشش میچکید و برایه ما شد یه درد سری دانشگاه راش نداد تو و مجبور شد واسته وسطه بیابون تو ماشینم با دوستام سواره ماشینش شدیم واسه همشون شیرینی خریدم خوردیمو همه رو رسوندیم خونشون و منو نیلوفر تنها موندیم ازش خواستم منو ببره یه جایه خلوت خیلی خوشحالم رفتیم بالایه چغا
واااااااااااااااااااااااای خلوته خلوت بود اصلا کسی اونجا نبود وقتی پیاده شدم محکم داد زدم خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
همش میچرخیدم دوره خودم هوا هم سرد بود نیلوفر خندش گرفته بود گفت دیوونه زنجیری بیا بریم تو ماشین سرده
رفتیم تو ماشین نیلوفر خنده دار شده بود و خندش بند نمیومد خندید و گفت من ارزویه داشتنه یه همچین عشقی رو داشتم و کلی واستاد نصیحت کردنو منو رسوند خونه بابام اومده بود یه راست رفتم تو اطاقم(اتاقم) و لباسامو کندمو به امید اسمس دادم و زنگ زدم دیدم اشغاله
واااااااااااااااااااای فداش بشم امشب تولدشه تولدت مبارک اقایه امید علی یاری




                                                                                                              




+ نوشته شده در 1392/09/24 ساعت 09:04 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()