تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤


سلام
خیلی خسته ام
صبح زوده زود بیدار شدم.امید بیچاره تا صبح بیدار بود دیشب وقتی حرف میزد به خودم میگفتم الانه که بیافته یکم باهاش حرف زدم یکم نه
خیلییییییییییییییییییییییییی باش حرف زدم
سعی میکنم که زندگیو برایه امید تلخ نکنم
خیلی پر حرفی کردم :)تو دلم گفتم داره با خودش میگه بهناز خفه شو
امید دیشب باید بیدار میموند تا کاراشو تموم کنه
من یه کوچولو درس خوندمو ولو شدم رو تختمو خوابیدم و صبح زود بیدار شدم
اتاقمو یکم جمع و جورش کردمو رفتم صبحانه خوردم و نرفتم سره کار
زنگ زدم گفتم من نمیام و خسته ام و اونام قبول کردن
ولو شدم سره تخت و کتابه اندیشه اسلامی رو یاز کردمو شروع کردم مرور کردن تا ساعته 11 به امید زنگ زدم جواب نداد
از کارم زنگ زدن خط و نشونو گفتن ببین خانوم برنجی امروز نیومدی نوشه جونت ولی باید راس ساعته 3 ظهر اینجا باشی واااااااااااااااااااااااااااااااای
موهام چرب بود رفتم یه دوش گرفتم واومدم موهامو خشک کردمو ولو شدم سره تختم و درس خوندم تا اینکه بابام اومد تا نماز خوندن من سفره رو اماده کردم حسابی گرسنه بودم...مامانم آش عدس گذاشته بود ناهار خوردمو یه چایی هم خوردمو رفتم تو اتاقم دیدم ساعت 2 هست تند تند یه مروری رویه جزوه هام کردمو ساعت 2:45 رفتم سره کار تا 7:30 اونجا بودم با دوستم اومدیم خونه و تو راهه خونه یه موجودی از کازتم گرفتم دیدم پول برام نریختن به حساب دوستم یه متلک گفت هیف
هیف
هیف که دوستم بود مگر نه میتونستم چطور جوابشو بدم ولی حسابی اعصابمو خورد کرد سریح معدم درد گرفت و اومدم خونه و امید زنگ زد
کلا عصبی بودم
هم خسته بودم
هم یکم اوضام خیت بود
مامانم هم گیر میده همشششششششششششششششششششششششششششششششششششش
بابام هم بیخیال نگم بهتره
محله کارمم که قربونش برم.....
دوستانه گرامی هم که .......حسابی رفیق تشریف دارن
ولو شدم سره تختم و امید زنگ زد و یکم باهاش بحثم شده بود
و دراز کشیدم و بهش چند تا اسمس دادم تا اینکه خوابم برد تا الان رفتم یه لقمه نون پنیر خوردمو ومدم اینجا
چند روزی هست تنهاش گذاشتم
تا روزی دیگه
یا حق


+ نوشته شده در 1392/08/27 ساعت 08:53 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()