تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

سلامی دوباره بعد از چند وقته طولانی
والله گرفتارمن
خب نمیدونم از کجا شروع کنم
بکوب دارم درس میخونم چون به امید قول دادم که دوباره شاگرد اول بشم
خیلی خسته میشم:(خعلی هم سخته...
راستی چند روز پیشا مریض شدم بد جوررر رفتم دکتره خاک تو سرش بهم آمپول نداد زود خوب بشم
آنفلانزا گرفته بودم:(حسه بدی بود هم دانشگاه میرفتم هم سره کار اصلا درست و حسابی استراحت نکردم ولی با این سوپایه خوشمزه ای که مامانم درست میکرد سره حال اومدم
امید هم همش زنگ میزد غر میزد
نرو دانشگاه
ول کن اون کارتو...ازین حرفا...به یاریه خدا خوب شدم...
یه جایه دنج تو اتاقم درست کردم کناره تختم شروع میکنم به درس خوندن کاره هر روزمه:)امید وارم این ترم بخیر بگذره:(میترسم نتو.نم به قولم عمل کنم
از دانشگاه بگم که چند وقته هیییی نیلوفر میاد دنبالمو باهم حرف میزنیمو میم خونه
تو دانشگاه اصلا خوش نمیگذره نمیدونم چرا دوست ندارم دانشگاهو
چند وقته پیش با بابام دعوام شد یعنی دعوامون شده سره چرکه کفه دست خیلی ناراحت شدم دلم برایه مادرم سوخت ازینجا به بعد تصمیم گرفتم که ساعاته کاریمو بیشتر کنم تا درست مثله آدم پول دربیارم
وااای کارام خیلی در هم برهمه و همه چیز رو اعصابه...وای خیلی خسته میشدم ولی زیاد اهمیت نمیدادم
روزا وقت نمیکردم زیاد درس بخونم و شبا تا دیر وقت بیدار میموندم ودرس میخوندم...یبار یه مشکله خیلی بزرگ برام پیش اومد و پدرم حاضر نشد یکم حتی یکم کمکم کنه و این باعث شد چند وقتی تو حاله خودم باشم و افسرده بشم
افسرده شده بودم از سره کار کع میومدم میرفتم تو پارکه روبرو کارم و تنهایی به همه چیز فکر میکردم
یبار منه مریض به امید گفتم که زیادی حالم خوش نیست اونم قاطی کردو هر چی خواست به من گفت اسمشو گذاشت نصیحت:(اون شب که امید اونجوری حرف زد حالم کلا ریخت بهم خیلی هم هوا سرد بود مغزم داغ کرده بود گوشیمو پرت کردم رو تختمو رفتم تو حیاط و سره پله نشستم تا خوده صبح اونجا بودم اونقدر فکرم مشغول بود که متوجه گذره زمان نبودم راستش حالم داشت از خودم بهم میخورد از اعتماد به نفسی که حتی یه ذره هم برام نمونده بود و از نقصایی که شده بود تو سر خوره من انگار بقیه عینه پنجه آفتابن و عقلشون سره جاشونه
از کارایی که باید انجام بدم ولی طول میکشه
از وضع زندگیم
مشکلاتم
همون لحظه با خدا پیمان بستم که از اول شروع کنم...اون وقت هر چی بد و بیراهه به منه بد بخت میدن
امید تنها ادمیه که احساس میکنم فقط اومده که ایراد بگیره :( اسمشو بذاره نصیحت
امید من همینجا میگم همیشه هم میگم
هر کسی هر طوریه چه چهره چه اخلاق چه عادات و... و نمیتونه خودشو تغییر بده اینو همیشه میگم و میخوام به ثابت کنم که جز محالاته...
راستی محرمو تسلیت میگم
کلی مهمون داشتیم این چند روز جایه امیدم خالی بود همش یادش بونم نمیشد با هم حرف بزنیم چون سرم خیلی شلوغ بود همش کمکه مادر جونم میدادم نذری داشتن یا سره کار بودم وقته درس خوندن هم نداشتم کلی هم مهمون داشتیم خالهام همه اومده بودنو خونه ما بودن و امروز ظهر رفتن جاشون خالیه:(
همش با نگار زنه پسر خالم بودم و حرف میزدیم
تازه عقد کردن خیلی دختره خوبیه
وااااااااااای واسه امیدم نذر کردم که کاراش درست بشه نذری قرمه سبزی بدم:)خیلی دوس دام این لعنتیه دوست داشتنیو نا مرد هر بلایی هم که سرم میاره از جونم هم عزیزتوره
راستش ازین روز نوشتم راضی نبودم از فردا شروع میکنم به نوشتن
من برم
یا حق


+ نوشته شده در 1392/08/24 ساعت 09:44 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()