تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ❤o-m-i-d❤

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

❤o-m-i-d❤

خب خیلی وقته از بودنم از کناره امید نذاشتم
شهریور بود که دیدمش
جشنه عروسیه داداشم فرصتی بود برایه بودنه با امید و بیرون رفتنه باهاش
امید نمیتونست زیاد بیاد بیرون روزه اول قول داد منو ببره پارک شهر
اولین پارکیه که منو امید با هم رفتیم :)
پارک ملت هم دوست دارم خاطره خوبی ازش دارم و امید هم باهام بود:)اونجا امید اولین بار بود که دستامو گرفت....از احساسش بهم گفت
بریم سره بحثمون
امید بیچاره گرسنش بود صبحانه نخورده بودیم
فوق العاده شده بود تیپ پارچه ای زده بود:) یه پیرهنه گل بهی کمرنگ
با یه شلوار پارچه ایه طوسی(توسی)
امید برایه خودش آب پرتغال گرفت و برایه منم یه چاییه داغ که بهم چسبید نشیتیم رو یه نیمکت و خوردیم دستامو محکم گرفتو گفت موهاتو بکن تو...عهههههه چرا موهاتو انداختی بیرون:(همیشه گیر میده
قرار شد بریم بازار بزرگ....پیاده راه افتادیم من بازوهایه امید تو دستم بود...خیلی دوسش دارم
سره راهمون کاخ گلستان بود امید یهویی تصمیم گرفت بریم اونجا بلیت گرفتیمو رفتیم
همش میخندیدیم
بهش گفتم فکر کن تو شاهه اینجایی و منم سوگلیه توام
اونم اذیت میکردو میگفت منم بایستی کلی زن داشته باشم و بعدش تو بشی سوگلیه من:(خلاصه به این خیالبافیه مسخرمون همش میخندیدیم
تویه کاخ امید همش میگفت شالتو بیار جلو آخرش کامل محجبه کردم و اونم گفت حالا خوشگل شدی....بعدش رفتیم بازار بزرگ
مغازهارو نگاه میکردیم و نظر میدادیم و من یه مانتو به سلیقه امید خریدم تو اتاق پرو اولین بار بود که امید منو بی روسری میبینه:)
و رفتیم نایب:)
با امید ته چین با مرغ خوردیم خیلی شلوغ بود ولی مهم این بود که با امیدم :)
بعدش با امید دوباره یکم تو بازارو گشتیم و دوباره واسه خستگی رفتیم پارک شهر یکم غر غر کردم:)
بعدش جدی تصمیم گرتیم بریم انقلاب _پارک لاله جایه همیشگی
رفتیم یه جایه خلوت گیر اوردیم و ولو شدیم سره نیمکت یکم خسته بودم اطرافمون ادم رفت و امد میکردن و منو امید زیاد راحت نبودیم دسته امید تو دستم بود و برام هیچی مهم نبود...اینبار خودم از امید خواستم که بخوامش امید یه لحظه خودشو کشید کنار و گفت بهناز اینجا یکم شلوغه بذار خلوت بشه بعد:(برام هیچ کس مهم نبو یکم هوا تاریک شد و امید لبامو طولانی بوسید و بغلم کرد و با دستاش صورتمو ناز میکردو موهامو میزد کنار خودشم دیوونه شده بود
گردنمو بوس کرد.غروب شده بود مامانم زنگ زد امید.امیدم گوشی رو داد به من.مامانم گفت کجایی؟گفتم با امیدم:(من گلشهرم کارامون تموم شده یجا قرار بذار با هم بریم خونه خالت؟دوست نداشتم امیدو ترک کنم:(با امید رفتیم یه ساندویچی تو انقلاب یه ساندویچ سفارش دادیم
واااای با آشپزه حسابی گرم گرفتیم...مرده خوبی بود بعدش با مترو رفتیم و با بد بختی تو یه واگن مامانو پیدا کردیم....مامان خسته بود...امید یکم با مامانم حرف زدو ایستگاه سبلان پیاده شد و ما رفتیم شهید باقری
شوهر خالم اومد دنبالمون
خالم شام واسون داغ کرد من نخوردم سیر بودم
صورتمو شستمو یه دوش گرفتم و چند تا اسمس به امید دادمو هر دومون خوابیدیم
این از روزه اول
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
روزه دوم
امید شب دعوت بود خونه خواهرش.نمیدونم چی شد که منو امید از صبح همو ندیدیم فقط برایه یکی 2 ساعت همو سرسبز دیدیم و نشستیم کناره هم
امید فوق العاده شده بود همیشه شیک تیپ میزنه....یکم هله هوله خوردیم و سوغاتی هایه دختر خالمو نشونش دادم فکر میکردم آخرین باره که میبینمش آخه فرداش حنا بندونه بهزاد بود و قرار بود بریم 8 گرد و برگردیم بروجرد موقع بینه راه من دنت خوردم امید هم یه ایستک خورد تا رسیدیم ایستگاه عکم و صنعت امید قرار بود پیاده بشه یهویی دلم گرفت دسته همو ول کردیم و اون رفت...شبش قرار بود بریم خونه خاله مصی من تند تند رفتم خونه خاله فروغ و وسایلامو جمع و جور کردمو رفتیم خونه مصی اینا....
یادم رفت بگم یباره دیگه هم منو امید همو دیدیم
یه روز من نوبت دکتر داشتم با مامانم رفتیم دکتر  تویه مطب دکتر و دارو خونه من یه مشکل برام پیش اومد که گریه کردم اصلا حالم خوب نبود و مامام بهم حرفی نمیزد همش میگفتم بذار امیدو ببینم اروم میشم....و منو امید همو 15 خرداد دیدیم امید یه گوشه واستاده بود مامانم پیداش کرد برامون آب انگور خنک خریده بود
واااای قربونش بقرم خیلی خوش تیپ شده بود
لباسش مشکی بود....مامانم بهش گفت آقا امیییید چرا مشکی پوشیدی من خیلی دوست دارم من خندم گرفت و گفتم قراره من بپسندم....
من خیلی مغرورم خیلییییییی اون روزم ازون روزایی بود که خوده امیدو مامانم هم حس میکردن غرورم دیه آمپرش چسبیده
امید برام یه روسری قهوه ای خرید.به سلیقه خودش
تو مغازه همش من روسری میپوشیدم امید نگام میکردو هی میگفت فکر کنم اون یکی بیشتر بهت بیاد همش نظر میداد میگشت تو روسریا یه روسری درمیورد میگفت بیا اینم بپوش ببینم رو سرت چطوره
من خیلی سرم درد میکرد
غروب بود مصی همش نگ میزد برام مهم نبود
امید مارو برد تو یه بازاری که همه فروشنده هاش عرب بودن تو مغازه ها گشتیم
یادمه دستشوییم گرفت امید گفت:ای بابا شد یبار بات بیام بیرون نری دستشویی.رفتم مسجد و زود برگشتو رفتیم فلافل خوردیم منو امیدو مامانم....امید انقدر خوشگل شده بود که نمیشد نگاهش کنی....من زیاد بهش رو نمیدادم تو دلم میگفتم جلو مامانم پر رو میشه
از دستش یه خورده دلخور بودم....
رفتیم خونه
امید ایستگاه سبلان پیاده شد و مام رفتیم خونه خاله مصی
هاله غر غر میکرد چرا دیر اومدیدو ازین حرفه
ازین رفتاره خالم متنفرم میدونه من از امید دورم....اه اه اه
من شام نخوردم ولو شدم یه جایی چند تا اسمس به امید دادامو خوابم برد....
......
و اما شبی که حنا بندونه داداشم تموم شد من تو ماشین افتاده بودم گریه تو ماشینه خاله فروغ بودم سمنه میدونست دلم گرفته صدا ضبطو زیاد کرده بودو بهم چشمک زد حالا خودتو خالی کن امید هم اصلا جوابه اسمسمو نمیداد رفتم خونه مصی و تند تند یه دوش گرفتمو خواستم بخوابم که اشک تو چشمام بود به بابام گفتم دوست ندارم برگردم بروجرد چی میشد خونمون اینجا بود خندید و گفت واااای بهناز اگه دوست داری بمون خالم هم گفت آره بذار بمونه گناه داره تنهاست و بعده یه عمری اومده پیشه ما خیلی خوشحال بودم به امید اسمس دادمو خوابیدم و صبح بیدار شدم مامانم اینا رفته بود من کمکه خالم خونه رو جمع کردم خاله فروغ بهم زنگ زد و با خنده گفت گیس بریده تو که میخواستی بمونی واسه چی رفتی خونه خاله معصوم؟هااان؟بعد از ظهر آماده باش میام دنبالت که هم بریم بگردیم هم بیای خونه ما پیشه من باشی....گفتم باشه...
امید گفت نمیتونم بیام ببینمت و حالمو گرفت رفتیم خونه خاله فروغ اونجا سمانه خیلی خندوندم روحیم باز شد انقدر مسخره بازی گذاشتیمو خندیدیم که حد نداشت و همونجا رویه تختش با هم خوابمون میبرد....این سمانه برام مثه یه خواهره و خاله فروغم مثه یه دوست و عیه مامانم دلسوز و مهربون....به من میگه برام مثه سمانه ای...:)
ولی بالاخره یه روزی امید اومد که ببینمش...خاله فروغ هم گذاشت باهاش برم بیرون...
با هم قرار گذاشتیم سسرسبز
اونجا منو امید با هم انتخاب واحدمونو کردیم...و یکم نشستیمگ
از امید دلخور شده بودم
خالم قرار بود برام منتو بخره نتونست بام بیاد بیرون گفت با امید رفتی با هم یه مانتو بخرید و بهم پول داد منو امید ناهار خوردیم خوشمزه نبود:(
بعد یه مانتو مشکی خریدم
تو یه مغازه بودیم امید رفت رو اعصابم یه مانتو رو بهم نشون داد و گفت این مانتو هارو خیلی دوست دارم
شبنم از ین مانتو ها میپوشید تو تنه اون دیدم خوشم اومد خیلی بهش میومد من سکوت کردم نشستیم رویه سکو هایه کناره پیاده رو بهم ریختم
هر کسی جایه من بود بهم میریخت
تا حالا یه نفر اینجوری دلمو نشکسته بود امید سعی میکرد دستامو بگیره ولیی اونقدر ازش ناراحت بودم که دلم برایه اتاقم تنگ شده بود
مشکلاتم با خانوادم یه طرف امیدم یه طرف
یه بوستان میشناختم اونطرفا قبلا کشفش کرده بودم رفتم رو یکی از صندلی ها نشستمو سیر دلم گریه کردم خیلی دلم گرفته بود همون صندلی که منو نیلوفر یه بار با هم نشسته بودیم
امید همش میگفت چته؟چی شده؟با بابات حرفت شده؟خالت چیزی گفته تو دلم گفتم امید خفه شو صدات رو مخمه...حالم داشت بهم میخورد از حرفا و حرکتاش.....لب تابشو روشن کردو شروع کرد به کلیپ دیدن اصلا حوصلشو نداشتم سمانه زنگ زد و گفت مبارکت باشه مانتوت قربونت بشم....چرا صدات گرفته کی اذیتت کرده هان؟گفتم چیزی نیست قرار بود با امید بریم سینما ز سمانه ادرسه یه سینما گرفتم چون دیر وقت بود نرفتیم با امید رفتیم انقلاب پارکه لایه یکم بوسم کردو از دلم در اوردش ولی من هیچ وقت یادم نمیره حرفاش.....
شاید دوسش داشته باشم ولی یه سری چیزا واسه همیشه آزارم میده یکم لبامو بوسید و حرف زدیم...و ساعته 7.8 بود که خالم زنگ زد کی میای خونه؟میخوایم شام بریم بیرون گفتم خاله من با امید بمونم؟گفت اشکال نداره خوش بهت بگذره با امید رفتیم همون ساندویچیه:)همونی که امید ازون مرده خوشش میاد یه ساندویچ خوردیم
امید آژانس گرفت و رفتیم خونه
تو ماشین سرمو گذاشت رو شونش خوابم برد و بردم دره خونه و بهتره بگم فرداش با مصی اینا برگشتیم خونه
منو امید خیلی بد با هم دعوامون شده بود و حق با امید بود
حالمو زده بود بهم
همه چیزو میخواست تموم کنه:(
ولی همه چیز به خیر گذشت
امیده اینکه دوباره ببینمش و براتون خاطره بذارم:)


+ نوشته شده در 1392/08/16 ساعت 11:20 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()