تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - ...❤...دلتنگی...❤...

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

...❤...دلتنگی...❤...

دوستان
همه ی ما با مادرامون گاهی اوقات بحثمون میشه مخصوصا همه ی ما دهه هفتادیا نیلوفر مژده همه منو درک میکنن چون ما تقریبا به هم مشابه هستیم آخرشم عذاب وجدان میگیریم...
همیشه همیشه من با مادرم سره این زیاد لطف کردناش دعوام میشه
همین دیروز با مادرم رفتیم دکتر سره راه غروب بود باید میرفتم آموزشگاه کلاس دارم یه کوچه روبرو آموزشگاهمون هست که تا خونمون فقط 2 دقیقه راه میشه و خیلی تاریک و خلوت و خطر ناکه .....و یه راهه دیگه هست که باید دور بزنم و 20 دقیقه طول میکشه برسم خونه
وااااااااای مامانم پاشو کرده بود تو یه کفش که بات میام آموزشگاه 1 ساعت و نیم ونجا میشینم تا کلاست تموم بشه ازین کوچه بریم تو خسته ای زود برسیم به خونه سره همین بحثمون شد واااای منشیمون گفت همه مادرا همینجورین خب بهناز جون سخت نگیر مامانم گفت بذارید مادر بشید میفهمید که زندگیتون همش اون بچست من همین الانم گرییم گرفته که دارم این پست رو میذارم.......
یبار بروجرد ساله 85 زلزله اومد در حده بنز 1 دقیقه لرزوند نمیتونستم تعادل حفظ کنم کلی هم خاک و چیز میریخت سرمونو چینی ها میافتاد خونه مامانم یه تنه منو گرفته بود تو بغلش چون نمیتونستم تعادلمو حفظ کنم گفت نمیتونم برم بیرون منو گرفت تو بغلش و همه بدنشو رو من خم کرده بود و منتظر بود که لحظه مرگمون برسه یعنی همه چیزو سپرد دسته خدا آخرشم کلی بوسم کرد آخه داشتم گریه میکردم اول راهنمایی بودم

وااااااااای خیلی وقتا برام مثه سپره بلا بوده هنوزم هیچ وقت تحمله دیدنه اشکایه منو نداره......حتی یه لحظه......



دوستت دارم مامانی کاش خدا این نعمتو بهم بده تا مادر بشم اونم به این مهربونی


+ نوشته شده در 1392/07/15 ساعت 09:25 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()