تبلیغات
...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤... - " ❤o-m-i-d❤"

...❤...رویـــ ـــ ــ ـــ ــای بهــ ــــ ـــ ـــناز...❤...

..:گیج و ویج توی دایره میچرخیم مثل پرگــــــــــار:..

" ❤o-m-i-d❤"

http://upload.tehran98.com/img1/is5ran457vvn4inwit4.jpg

سلام

پلیز پلیز ییخشید

خیلی وقته که نیومدم..........

الانم چون وقت ندارم خلاصه وار همه اتفاقایه این چند روزو مینویسم

خب امتحانا تموم شدن آغاااااااااااااااااااا خیلی سخت بود امتحانامون

امید تو شاهدی که من چقد خوندم

ولی واقعا سخت بود.همه امتحاناشونو خراب کردن نه تنها من.

قراره گزینش اموزش پرورش بشم که احتیاج به یه دوره داره.خدا شاهده پدرم درومد نمیذارن کارمونو بکنیم هی بازرس میاد یبار میگه چرا من دیپلمم یبار میگه باید گزینش بشی یبار میگه باید دوره ببینی

من همه چیزو به جونم میخرم که تموم بشه...برم سره کار.قبلا که کار میکردم والا کسی بام کاری نداشت الان همش مزاحممون میشن.بعده امتحانا آموزشگاهو پیچوندم رفتم تهران.

وایییییییییییییییییییییییییییییی یادم نمیره قرار شد تا رسیدیم تهران امید بیاد پیشمون ما ساعت 9:45 از بروجرد راه افتادیم ساعت 3:15 رسیدسم تهران اما امید هنوز نرسیده بود خیلی خسته بودم خیلیییییییییییی.سرم درد میکرد.منتظرش نشستم 1 ساعت بعد امید اومد.یه شلوار مشکی با تی شرن سفید و کیف لب تابشم رو شونش بود. برامون بستنی خریده بود.بستنیش شکله قلب بود من اصلا اشتها نداشتم ولی انقدر گرمم بود که تا نصفه خوردمشو بقیشو دادم به مادرم.امید خیلی با مزه شده بود.خیلیییییییییییییییییییی.با مترو رفتیم ایستگاه امام خمینی.ازونجا رفتیم پارک شهر.من ناهار نخورده بودم.امید برام یه روسری خوشگله سرمه ای خریده بود.برایه مادرمم یه روسریه کرم قهوه ای.یه لیوان برایه من که عکسه رز صورتی روشه.با یه گردن بنده صدفی و یه دستبند نخی.برام همونطور که قول داده بود هلو اورده بود.من ناهار نخورده بودم یکم دلمه مادر تو اک داشت بهم داد خوردم.یه لحظه مادر رفت قدم بزنه که منو امید دسته همو گرفتیم.امید دستات خیلی داغه.خیلی ارومه.خیلی خوشگله.عاشقشمممممممممممممممممممم

مادر اومد ما دستامونو ول کردیم.و رفتیم یه دوری تو این پارکه بزنیم خیلی دوست داشتم دستاشو بگیرم.امید خیلی با مزه شده بود.خییییییلییییی.

اونم میخواست دستامو بگیره ولی نمیشد.

یکم نگا این پرندها و جونورا کردیمو رفتیم چایی و کافی میکس خریدیمو نشستیم پیشه مادر.ساعت شده بود 6 نمیخواستم از پیشش برم.خیلی دوسش دارم خدا.هر وقت کنارشم زمان زود میگذره.

خیلی زود......ساعت شد 6 و با مترو رفتیم اون گلبرگ پیاده شد ما شهید باقری که پریسا دختر خالم با شوهرش اومدن دنبالمون.و رفتیم خونه اونا.خاله هام همه رفته بودن ویلا دماوند.ما هم به فرداش زفتیم تا 2 روز اونجا موندیم.همش کسل بودم هر وقت احساس میکردم که بهم خوش میگذره از جمع فاصله میگرفتم و جایه امیدو خالی میکردم.

بعد از اینکه از دماوند اومدیم.به فرداش عقده محمد بود.من دوست داشتم روزا زود بگذره برم پیشه امید.تا اینکه عقده محمد تموم شد به فرداش منو امید همو دیدیم.ایستگاه شهید باقری.امید یه تی شرت توسی(طوسی)پوشیده بود.رفتیم تجریش.برام حلقه خرید حلقه خیلی خوشگل بود خیلی خوشگل عکسشو بذارم همتون عاشقش میشید تکه تک بود.منم براش یه حلقه انتخاب کردم همون اطراف یه پارک گیر اوردیم تقریبا خلوت بود.امید حلقه رو انداخت به دستم.و برام اهتگ گذاشت.سرمو گذاشتم رو شونه هاش.من حالم بد بود.قرص خورده بودم حالت تهوع داشتم بد جووووور.امید اصرار داشت منو ببوسه ولی نمیشد.همونجا تویه پارک لبامو گذاشتم رو گردنش و بوسش کردم اروم بوسش کردم.یکم راه رفتیم  تو این کوچه پس کوچها خیلی حالم بد بود یه سکو بود منو با امید نشستیم کناره هم.اون برام بیسگویت درااورد بهم داد.اونقدر دوسش داشتم که همونجا سرمو گذاشتم رو شونش و شروع کردم اروم گردنشو بوسیدم شونهاش ارومم میکرد.باورم نمیشد دارم چکار میکنم کارام دسته خودم نیود.امید یه لحظه لبامو خورد.بازم حسه قبلی بهم دست داد.نمی دونستم دارم چکار میکنم نمیدونستم چه حسی دارم امید احساس میکرد که دوست ندارم منو ببوسه ولی حمش تو فکره این بودم که چرا نمیدونم دارم چکار میکنم.امید اسرار نکرد دستامو گرفت و اروم اروم قدرم زدیم تا اینکه یه گوشه منو محکم بغلم کرد محکم فشارم داد.عشقشو باور دارم.اونم مثه خودم دیوونست.خطر میکنه.نتونستم زیاد تو بغلش بمونم.منو اون با هم رفتیم به سفره خونه قیمه خوردیم.حالم خوب نبود ناهار خوردم بهتر شدم.وقت کم داشتیم من نوبت دکتر داشتم قرار بود با امید بریم.مادرمم بیاد.منو امید با غذامون دوغ خورده بودیم خوابمون میومد بد خور.امید همش دستامو میگرفت.حلقه ها بد جور به دستامون میومد.رفتیم دکتر 1 ساعتی طول کشید بعدش با مادر اینا تا ایستگاه سر سبز رفتیم خاله مصی هم با ما بود.خاله اصرار داشت عکس خانواده امیدو ببینه.نشستیم تو ایستگاه سر سبز و عکسایه خانواده و فامیلایه امیدو دیدیم بعدش از مادر اجازه گرفتیم که یه سر بریم سر سبز.قرار بود به فرداش مادره امیدو ببینم.قرار بود براش یه چیز به عنوانه کادو بخریم به سلیقه دو تامون.براش یه تابلو خوشگل خریدیم تابلوش بزرگ بود راه افتادیم.قدم به قدم رفتیم پارک همیشگی نشستیم.امید آلوچه خریده بود الوچه خوردیم.چسبیداااااااااااااااااااااااا.بعدش امید اژانس گرفت و منو رسوند دره خونه خاله فروغ.

فرداش منو مادره امید همو دیدیم.امید و مادرمم بودن.قبلش منو امید با هم بحثمون شده بود.ولی قلبش مثه گنجشک میمونه زود ناراحت میشه و زود بحث دعوامونو فراموش میکنه.برام گل خریده بودن همون رزی که من خیلی دوست دارم.مادرش خیلی مهربون بود.سنگین بود.خیلی قشنگ حرف میزد.امیدو مادرم منو مادرشو تنها گذاشتن.مادره امید همه حرفاشو بهم زد منم تا تونستم از خودم گفتم.مادرش بر عکسه اون چیزی که غفکر میکردم خیلی  خانومو با وقارو مهربون بود.مثله خوده امید بود.بعد از اون من با امید رفتم سره کار.وااااااااااااااااااااااااااااااااای بهترین لحظه عمرم بودا.رفتیم سره پشت بوم.امید کولر وصل میکرد من نگاش میکردم.خیلی تند کار میکرد.کاراش خیلی باا مزه بود.جذابو دوست داشتمی بود مثله همیشه.من نشستم کناره پشت بوم و نگا اسمونو اطراف میکردم که این آقاهه که با ما سره پشت بوم بود ما دوتارو تنها گذاشتو رفت پایین.تاریک بود هوا.امید اومد کنارم یکم لپمو بوس کرد مستم کرد مرده پایین کولرو روشن کرد کولر شروع کرد به کار کردن امید سره پا واستاده بودو من نشسته بودم.امید خیلی با مزه با دستش بهم اشاره کردو گفت ببین کولر درست شد و لباشو گذاشت سره لبام جایی واسه حرف زدن نبود.فقط چشمامو بستم.امید منو بلند کردو محکم منو بو بغلش گرفت محکم فشارم داد محکمه محکم و روسریمو باز کردو اروم شروع کرد به بو سیدنه گردنم مستم کرده بود نمیدونستم چی بگم.دستامو گرفت.منم گردنشو بوسیدم.وقتی گردنو لبشو میبوسم قرمز میشه.منو امید هیچ کدوم از کارامون دسته خودمون نیست.وقتمون خیلی کم بود منو امید بینه راه همش دسته همو میگرفتیم.سره پل هوایی همش لبامو بوس میکرد.دیر وقت بود خودمونو رسوندیم مترو.آخرین سرویسش بود.شانس اورده بودیم.همش سرم رو شونش بود.دوست نداشتم از ش جدا بشم.برام ساندویچ تنوری خرید با هم خوردیم.سرهع کوچه خالم اینا و منو رسوند دره خونه خاله فروغ.سمانه اومد پایین که امیدو ببینه.امید خجالتی بود خیلی خجالتی. و مودب خالم زنگ زد آژانس  که بیاد امیدو ببره.و امید رفت.به فرداش منو امید با هم رفتیم کوه.منو برد سره خاکه برادرش.خیلی ناراحت شدم.با هم رفتیم کوه.خیلی خسته شدم.ولی امید خیلی با حوصله بدونه خستگی میرفت.رسیدیم بالا امید قلیونو چایی  گرفت.خیلی چسبید.منو امید با هم حرف زدیم.یه ساعتی کناره هم بودیم.امید گفت کم کم بریم پایین و بریم پارک نیاوران.یه مصافتی رو از هم جدا رفتیم چون بهمون گیر میدن.بعدش رفتیم پارک نیاوران یه نیمکت سایه پیدا کردیم خلوت بود.امید دستامو گرفت و نشستیم سره نیمکت.امید برام آهنگ گذاشت.منم سرمو گذاشتم رو شونشو از صفحه loptopنگاش کردم.همش نگاش میکردم.چهره ارومش روز به روز منو دیوونه تر میکنه.من یه عمره دنباله این آرامش بوم که فکره هیچی نباشم جز خودمو خوش.یکم بادام هندی خوردیم.خیلی با مزه شده بود.امید یه نگا به دورو برمون انداخت دید همه جا خلوته لباشو گذاشت رو لبام.من فقط چشمامو بستم نمیدونم چه حالی داشتم فقط منو غرقه خودش کرده بود.چند لحظه بعد با خنده لباشو از لبام برداشت.ازش خواستم که من لباشو ببوسم.لبامو گذاشتم رو لباش.لبه پایینشو همش میبوسیدم عکس العمله امید سکوت بود بدونه هیچ حرکتی فقط یکم لباشو تکون میداد میدونستم که داره خودشو کنترل میکنه که لبامو نبوسه و فقط من لباشو ببوسم اولین بارم بود یه همچین حسه قشنگی داشتم.انقدر بهش نزدیک شده بودم که اصلا احساسه گناه نمیکردم.امید آلوچه تو کیفش داشت.آلوچه که خوردیم اون گفت که بازم میخواد منو ببوسه.لباش خوشمزه بود خوشمزه ترم شده بود.بعد از این اتفاقا من وحشتناک احتیاج به دستشویی داشتم.امید بیرون وایستاد من رفتم دستشویی.یه لحظه بغض کردم.چون این با هم بودنا همیشگی نیست.وقتی کنارشم زمان به سرعته باد میگذره.وقتی اومدم بیرون یه خنده نمکی رو لباش بود.مشتش بسته بود گفت دستاتو باز کم من ترسیدم میترسیدماااا.فکر میکردم میخود اذیتم کنه.دید خیلی میترسمو دستمو باز نمیکنم خودش دستشو باز کرد .نازییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی.همونجا تویه پارک تیکه پوسته درخت پیدا کردو بود که شکله قلب بود.من ازش گرفتمشو گذاشتمش تو کیفمو دستایه همو گرفتیم و اونم شروع کرد برام به خوندن.قدم زدیم تا اینکه رسیدیم به یه رستوران.حالم گرفته بود کلی خودمو کنترل کرده بودم طوری جلویه گریمو گرفته بودم که گلوم درد میکرد.آب دهنمم نمیتونستم قورت بدم.امید اصلا تو فاز نبودو با دیدنش واقعا خوشحال میشدم اصلا خبر از دلم نداشت و همین برام کافی بود که اعصابم خورد نشه.فقط 2 روز دیگه کنارش بودم.ناهارمونو خوردیم.امید یکم متوجه شده بود که حالم گرفتست.از رستوران اومدیم بیرون دستامو گرفتو سعی داشت ارومم کنه.بینه این همه ادم چشمم اونو میدید.فقطو فقط اونو.فقط اون برام مهم بود حتی اگه همه دنیا خراب میشد برام مهم این بود که اون لحظه کنارش باشم.قرار بود شبش برم خونه خاله زهرا.امید خیلی معصومه خیلی مهربونه خیلی نازه هیچی نمیتونه جایه این ارامششو برام پر کنه هیف که خیلی کم میتونم این حسو کنارش تجربه کنم 2.3 سال طول میکشه تا بهش برسم بدونه ترس تویه خیابون دستاشو بگیرم.منو دیوونه خودش کرده.یکمم نه خیلی زیاد.با هم یه قسمت از راهو پیاده اومدیم یکم خندیدیم تااااااااا اینکه رسیدیم دره ستاده آقایه قالیباف امید یکم اونجا وستادو چند تا برگه گرفتو بعدش یکم پیاده رفتیم قرار بود ماشین بگیریم امید یه لحظه دستاشو گذاشت رو بازو هامو روبروم وایسادو گفت قربونت بشم الان میریم مترو.هوا گرم بود.تا اینکه سوار ماشین شدیم.امید خسته بود.سرشو گذاشت رو شونم.این یارو هم همش ؟آهنگه ابی میذاشت.رسیدیم به مترو قرار بود بریم سر سبز تو اون پارکه بشینیم تا سااعت بشه 5 و بریم خونه.امید آب انگور خرید خیلی تشنه بودم رفتیم پارکه همیشگی.سرمو گذاشتم رو شونش.بازم شمارش معکوس بود که ازش جدا بشم...

بعدش با مترو رفتیم شهید باقری و ازونجا خونه خاله فروغ.قرار بود بریم خونه خاله فروغ من خسته بودم هنوز مادر آماده نبود خاله فروغ هم مهمون داشت فقط رفتم حمومو بعدش ولو شده سره تخته سمانه و خوابیدم چشمامو باز کردم دیدم ساعت 10 شب هست.وااااااای فکر کردم مادرم رفته.سره بی روسری رفتم تو سالن دیدم عمو محسنم نشسته.جلوم پا شد و سلام علیک کرد گفت چیه چی شده؟امشب خونه خاله زهرا نمیرید فردا صبح میرید.همونطوری نشستم رو مبل با سوگند بازی کردم همونجا باز منو سوگند بغله هم خوابمون برد تا صبح...

پس فرداش منو امیدو علی و سمانه قرار گذاشتیم که با هم بریم رای بدیم.قبلش منو امید با هم بحثمون شد.بد جور.مترو شهید باقری ساعت 4 دیدمش و ازونجا رفتیم پیشه سمانه و علی.امید اصلا نگام نمیکرد خیلی ساکت شده بود.رفتیم یه مدرسه ای رای دادیم.امید کسل بود و اعصابش از دسته من خورد بود.رایمونو دادیمو رفتیم پارک.امید وقتی راه میرفت دستشو میگرفت پشته سرش و شونه به شونه من راه میرفت.تو دلم گفتم ه میدونستی چقدر دوستت دارم نامرد انقدر بهم کم محلی نمیکردی.همگی رفتیم 30نما 6 بعدی.خیلی خندیدیم.منو سمانه خیلی جیغ و داد کردیم.امید و علی ساکته ساکت بودن.فقط میخندیدن اونم به زور.بعدش رفتیم آب هویچ خوردیم.خیلی دوست داشتم دستایه امیدو به دستام بگیرم بعضی جاها که سمانه علی پرت بودن دستمو مینداختم دوره بازوهاش.یکم تو پارک قدم زدیم.بعد رفتیم پارک جمشیدیه.من اولین بارم بود که میرفتم.به زور جا پارک گیرمون بودم.رفتیم اونجا.یکم خندیدیم.اونجا من رفتم دستشویی سمانه کیفمو گرفت و یه کادو گذاشت توش.وقتی اومدم بیرون به روم نیااورد تا خودم دره کیفمو باز کنمو پیداش کنم.برام یه گوشی گرفته بود از الماتی.نفهمیدم برام خریده تا اینکه رفتیم خونه و خودش بهم گفت و محکم بوسم کرد.خداصه یکم اونجا قدم زدیم دو سه تا عکس انداختیم و بعدش رفتیم دنباله یه رستوران برایه شام خورزدن.من دستایه امیدو تو ماشین این دفعه گرفتم.امیدم دستامو فشار میدادو گا گاهی نگام میکرد.میدونستم دوسم داره و زود منومیبخشه.

رفتیم رستوران مکس.خیلی اونجا خندیدیم.شام خوردیم در حده انفجار.بعدش دیگه قرار بود بریم خونه.علی اول امیدو رسوند.بینه راه خیلی ناراحت بودم خیلی خوشحال بودم که کنارشم.دستام همش تو دستاش بود.وقتی که رفت انگار نفسم داشت بند میومد دوست نداشتم بره دوست داشتم منم باش برم.کنارش باشم مثه بقیه آدما ولی نمیشد.علی مارو هم رسوند دره خونه و خودش رفت.با امید یکم اسمس دادیم  انقدر خسته بود که خوابش برد منم خوابم برد .فرداش آخرین روزی بود که تهرانم ازش خواستم عصر بیاد همو ببینیم.اونم قبول کرد .رفتم ببینمش.خاله فروغ منو رسوند سرسبز و خودشون رفتن خرید پرید.منم رفتم پیشه امید.امید خسته بود خسته خسته هاااااااااا.تو مترو همو دیدیم دستمو گفتو نشستیم سره صندلی قطار و انقدر خوابش میومد و خسته بود که سرشو گذاشت رو شونم و چشماشو بست رفتیم انقلاب کتاب بگیرم اکید پوله کتابارو حساب کرد کلی خجالت کشیدم چون پولشون زیاد میشد رفتیم همون اطراف تو یه پارک نشستیم .تا پارکه تاکسی گرفتیم.امید ناهار نخورده بود یکم چیز میز گرفتیمو تره یه نیمکت نشستیمو امید یه ته دلی گذاشت منم زنگ زدم خواهرش و تولدشو بهش تبریک گفتم و بعدش منو امید دعوامون شد امید اعصابش خیلی خورد شده بود.روم نمیشد نگا چشماش کنم.دستاشو گرفتم گفت ولم کن و دستاشو کشید کنارو محل نذاشت.اولین بار بود که اخماشو میبینم.عاشقه جذبش بودم..خیلی خسته بود.اشتباهمو قبول کردم امید اینبار خودش دستمو گفت دوست داشتم لباشو بوس کنم لبامو میاوردم جلو اونم میومد جلو ولی یه لحظه مکسی بینمون ایجاد میشد بالاخره لبامو گذاشتم رو لباشو بوسیدمش.بهدش یکم تو پارک قدم زدیم رفتیم یه جایی که پیچ کس نبود رو چمن سرشو گذاشت رو پاام.من دستامو گذاشتم رو موهاشو نازش میکردم.سرشو بلند کردو منو بوسید.زیاد منو بوس کرده بود مست شده بودم رفتیم رو نیمکت نشستیم.بهش گفتم دستاتو باز کن.اونم باز کرد.خودمو انداختم رو بخشو سرمو گذاشتم رو سینش.آخرین روزی بود که میدیدمش دلم همش گرفته بود گاه گاهی بغض میکردم ولی نمیفهمید.رو به رویه منو امید چند نفر آواز خونی میکردن.آوازشون تموم شد امیدم شروع کرد برایه من خوندن دوست داشتم همونجا براش بمیرم.همش نگاه آسمون میکردم  و دعا میکردم که خدا برام حفظش کنه و سایش بالا سرم  باشه.یه جورایی آقایه من باشه و من خانومش یکم دیگه نشستیم و بلند شدیم اول من رفتم دستشویی بعد اون رفت بعدش با حوصله پیاده راه افتادیم  و تعریف میکردیم خیابونا نسبتا خلوت بود اصلا حواسمون به اطراف نبود با هم حرف میززدیم.بعد همون اطراف رفتیم یه جای شام خوردیم.مترو بسته بود مسیرمونم دور.بعد از شام امید آژانس گرفت.و رفتیم شهید باقری.امید سره منو گذاشت رویه شونش لحظه نابه زندگیم بود خیلی با مزه بودیم نمیتونستیم حرفامونو بگیم برام تو گوشیش مینوشت.عطره تنش داشت دیوونم میکرد.دوست نداشتم بره دوست داشتم همینطوری بش باشم.قرار بود برم بروجرد ازش جدا بشم.نبینمش.امید واقعا اون چیزیه که هر کسی ارزوشو داره.همون طور که نجات دهنده من از همه دردام ب.ده

دوستت دارم امید


http://uploadtak.com/images/r577_boo3baran2.jpg

http://images.persianblog.ir/65818_LyM0mTOa.jpg




+ نوشته شده در 1392/04/13 ساعت 08:33 ب.ظ توسط jealous engineer| ❤()